تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 106012 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 138770 نفر
    بازديد سال : 106011 نفر
    کل بازديد : 377553 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1983
    نظرات : 69


Thumb

آيت الله حاج ميرزا هادي خراساني در كتاب «معجزات و كرامات» مي‌نويسد:

عالم رباني حاج ميرزا حسين خليلي طهراني چنين نقل كرد كه:‌ مرا دوستي صميمي بود كه با هم در درس «صاحب جواهر»‌ حاضر مي‌شديم. او برايم داستان شگفت زير را در مورد مقام والاي حضرت باب الحوائج(ع) تعريف كرد:

يكي از تجّار معروف كه رئيس خانواده «الكُبّه» در زمان خود بود، پسري داشت نيكو صورت و مؤدب و مادر آن جوان علويه‌اي محترم بود، و آن تاجر جز آن جوان نورس فرزند ديگري نداشت. اتفاقاً آن جوان در كربلا به مرض شديدي دچار شد و شايد ناخوشي او حصبه «تيفوس» بود. مرض او به قدري سخت شد كه به حال مرگ و احتضار افتاد و مدتي نگذشت كه درگذشت.

پس بستگانش، چشم و پاهاي او را چون اجساد مردگان بستند و آماده‌ي مراسم تدفين‌گشتند.

پدرش با حالتي نزار و در نهايت تأثّر از اندرون خانه به بيروني رفته بود و بر سر و سينه‌اش مي‌زد. علويّه‌ي محترمه ـ مادر آن جوان ـ نيز به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) مشرف شده بود و از كليددار آستانه خواهش نمود كه اجازه دهد شب را تا صبح در حرم مطهر بماند و متوسل به آن حضرت شود.

كليددار نخست قبول نمي‌كرد ولي وقتي علويه حال خود را بيان نمود و گفت وضع پسر من به گونه‌اي است كه‌ چاره‌اي جز توسل به حضرت باب الحواج (ع) ندارم، كليددار تقاضايش را پذيرفت.

شيخ راوي در ادامه گويد:‌

همان شب من مشرف به كربلا شدم و ابداً از جريان حال تاجر «الكبّه»‌و بيماري فرزنش اطلاعي نداشتم.

در همان شب، خواب ديدم كه مشرف به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء(ع) شده‌ام. از طرف مرقد «حبيب بن مظاهر»‌ وارد شدم. ديدم فضاي بالاي سر حرم از زمين و آسمان و فضا تمام مملو از ملائكه است و در مسجد بالاسر تختي از نور گذاشته‌اند و حضرت رسالت مآب (ع) و حضرت شاه ولايت، اميرمؤمنان(ع) بر تخت نشسته‌اند.

در آن حين، فرشته‌اي جلو رفت و عرض كرد:

«السّلامُ عَلَيك يا رَسول َ الله! السّلام عَليَك يا خاتَم الّنبيّين»!

آنگاه گفت:

حضرت باب الحوائج، ابوالفضل العباس(ع) عرض مي‌كند:

«يا رسول الله! علويّه، عيال حاجي الكُبّه، پسرش به سختي مريض است و به من متوسل شده؛ شما به درگاه الهي دعا فرماييد تا حق سبحانَهُ و تعالي اورا شفا عطا فرمايد».

حضرت ختمي مرتب(ع)، دست به دعا برداشت. بعد از لحظه‌اي فرمود:

«مرگ اين جوان مقدر است و چاره‌اي نيست».

فرشته بازگشت. بعد از لحظه‌اي ديگر فرشته‌ي ديگري آمد و سلام كرد و پيغامي به همان قِسم آورد.

مجدداً حضرت ختمي مآب (ع) دست به آسمان بالا نمود و از درگاه خداوند متعال شفاي جوان را طلبيد، ولي باز لحظه‌اي نگذشت كه سر را فرود آورد و فرمود:

«مردن اين جوان مقدر است».

شيخ راوي داستان گويد:

ناگهان ديدم ملائكه‌ي حاضر در حرم، يك مرتبه به جنبش آمدند و ولوله‌اي عظيم و هلهله‌اي شديد در ميان آن‌ها افتاد!

با تعجب و حيرت تمام پرسيدم: «چه خبر شده»؟!

چون نظر كردم، ديدم حضرت ابوالفضل العباس(ع) خودشان تشريف آوردند؛ با همان حالت وقت شهادت در كربلا! يعني با پيكري غرقه به خون و بدون دست.

آري جهت اضطراب ملائكه اين بود كه طاقت ديدن آن حالت را از قمر بني‌هاشم(ع) نداشتند.

حضرت باب الحوائج قمر بني‌هاشم(ع) پيش آمد و مقابل رسول اكرم(ع) قرار گرفت و عرض نمود:

«السّلامُ عَلَيك يا رَسول الله! السّلامُ عليك يا خير المرسلين»!

«فلان زن علويه توسل به من پيدا كرده و شفاي فرزندش را از من مي‌خواهد. شما به درگاه كبريايي عرض نماييد كه يا اين جوان را شفا مرحمت فرمايد و يا آن كه لقب «باب الحوائج» را از من بگيرد.

چون پيامبر اكرم(ص) اين سخن جانسوز را از آن سرور شنيد،‌ ديدگان مباركش پر از اشك شد و آنگاه روي مبارك به حضرت اميرمؤمنان(ع) نمود و فرمود:

«ياعلي! تو هم با من در دعا همراهي كن».

پس هر دو بزرگوار دست به دعا بلند كردند و متوجه درگاه احديت شدند. بعد از لحظه‌اي، مَلِكي از آسمان نازل گرديد و به خدمت حضرت رسالت مآب مشرف گشته، سلام نمود و سلام حق سبحانهُ و تعالي را ابلاغ نمود و عرض‌كرد:‌

«خداوند متعال مي‌فرمايد، هرگز لقب «باب الحوائج» را از عباس نمي‌گيرم و جوان را شفا عطا نمودم».

شيخ راوي كه اين خواب را ديده بود گويد:

فوراً از خواب بيدار شدم، چون به هيچ وجه، ‌خبري از اين قضيه نداشتم؛ بسيار متعجب شده بودم. با خود گفتم: البته اين خواب صدق و راست و صحيح است و قطعاً سري در آن هست.

برخاستم و ديدم سحرگاه است و يك ساعت به صبح مانده و چون فصل تابستان بود،‌ به سمت خانه‌ي حاجي الكُبّه روانه شدم.

چون وارد خانه‌ي او شدم، آن مرد تاجر را ديدم كه در ميان خانه راه مي‌رود و بر سر و صورت مي‌زند و سوگواري مي‌كند. جوان را نيز در اطاقي تنها گذاشته بودند،‌ زيرا مرگش محسوس و محقق بود و چشم و انگشت پاهاي او را بسته بودند.

به حاجي گفتم: «تو را چه مي‌شود؟»

گفت: «ديگر چه مي‌خواهي بشود؟!»

دست او را گرفتم و گفتم:

«آرام باش و همراه من بيا؛ پسرت كجاست؟ حق تعالي او را به بركت قمر بني هاشم (ع) شفا داد و ديگر خوفي و خطري در او نيست».

مرد تاجر غرق در تعجب و حيرت شد، كه من از كجا جريان فرزند او را مي‌دانم با اينكه هنوز صبح نشده است!

پس مرا به اتاق جوان بيمار كه او را مرده مي‌پنداشت برد. چون وارد شديم، ديدم به قدرت كامله‌ي الهيّه، جوان نشسته است!

پدرش كه اين حالت را ديد بي‌اختيار به طرفش دويد و او را در آغوش گرفت در حالتي كه از شوق مي گريست و زبانش بند آمده بود.

جوان فريادش برآمد كه گرسنه‌ام! خوراك بياوريد.

باري. چنان مزاجش رو به بهبودي رفت كه گويا ابداً مرض و دردي بر او عارض نشده است.




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم